۰۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۳:۳۸
کد خبر: ۸۰۷۶۴۹
زندگی با آیه ها؛

مصداق آیه ۵۴ مائده در یک مدرسه/ وقتی نوجوان امروز شبیه شهید چمران می‌شود

مصداق آیه ۵۴ مائده در یک مدرسه/ وقتی نوجوان امروز شبیه شهید چمران می‌شود
آقای مهدوی سرش رو برگردوند سمت عکس شهید چمران و گفت: «حالا این تو و این آقامصطفی چمران! می‌خوای بمون و توی بسیج مدرسه‌ای که به نامشه مجاهدت کن، می‌خوای کلید رو بذار و برو.» 

به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، گاهی تصمیم‌گیری‌های کوچک زندگی‌مان می‌توانند مسیر آینده‌مان را برای همیشه عوض کنند. عباس، نوجوانی که به تازگی مسئولیت بسیج مدرسه را بر عهده گرفته بود، حالا پشت در اتاق آقای مهدوی ایستاده بود تا از این مسئولیت کناره‌گیری کند. اذیت‌های هم‌کلاسی‌ها، پنچر کردن دوچرخه، پاره کردن کتاب‌ها و مسخره کردن‌های پشت سر هم، طاقت او را طاق کرده بود. اما نمی‌دانست که آقای مهدوی، مدیر جانباز مدرسه، پاسخی برایش دارد که نه تنها تصمیمش را تغییر می‌دهد، بلکه نگاهش را به مفهوم جهاد و مقاومت برای همیشه دگرگون خواهد کرد. پاسخی که نام شهید مصطفی چمران را در قلب این ماجرا قرار می‌دهد... 

متن کامل داستان به صورت پیوسته در ادامه آورده شده است:

آقا! اجازه هست؟ 

آقای مهدوی توی دفتر مشغول صحبت با تلفن بود و گفت: «عباس جان! چند دقیقه منتظر باش، الان می‌گم بیای داخل.» 

آقای مهدوی جانباز روزهای آخر جنگ بود و عباس خیلی دوستش داشت: مدیری که آخرین سال خدمتش رو سپری می‌کرد و قرار بود آخر امسال بازنشسته بشه. 

عباس هنوز نمی‌دونست چطور باید به ایشون بگه که دیگه نمی‌تونه مسئول بسیج باشه. اون غرق در این افکار بود که اصلاً متوجه نشد آقای مهدوی اومده دم در و داره صداش می‌کنه: 

- عباس، عباس آقا. 

- جانم آقا. 

- کجایی پسر. حواس‌ت نیست ها. بیا داخل! 

عباس پشت سر آقای مهدوی که به خاطر مصنوعی بودن یکی از پاهاش، لنگان لنگان به سمت میزش می‌رفت، وارد دفتر شد. هنوز آقای مهدوی ننشسته بود که عباس کلید اتاق بسیج رو گذاشت روی میز و گفت: 

- اومدم اگه اجازه بدین مسئولیت بسیج مدرسه رو تحویل بدم. 

- چرا! باز چی شده؟

- همون اتفاق‌های همیشگی آقا. دوباره دوچرخه‌م رو پنچر کردن. 

آقای مهدوی خندید و گفت: «خُب پنچریش رو بگیر، طوری نیست که.» 

عباس سرش رو انداخت پایین و گفت: 

- من از دستشون برنمیادم آقا. هر کاری گفتیم کردم، ولی دست‌بردار نیستن. 

- به این زودی جا زدی پسر؟ به‌خاطر چهارتا تیکه انداختن و اذیت‌های کوچولوی هم‌کلاسی‌ها می‌خوای میدون رو خالی کنی؟ 

- اذیت‌هاشون کوچیک نیست آقا! از وقتی من رو مسئول بسیج کردین، مهرداد و رفقاش دمار از روزگارم درآوردن. یادتون نیست محرم چی کار کردن؛ هر پنج جلسه هیئت مدرسه رو ریختن به هم. کتاب‌هام رو پاره می‌کنن، به وسایلم آسیب می‌زنن، اسم گذاشتن و مسخره‌م می‌کنن، دوچرخه‌م رو پنچر کردن. 

آقای مهدوی نگاهی کرد و گفت: 

- تموم شد؟ بازم می‌گم اینا دلیل‌های کافی برای میدون خالی کردن نیست پسر خوب! اگر قرار بود رزمنده‌ها هم با این مشکلات کوچیک میدون جنگ رو خالی کنن که الان خبری از ایران و ایرانی نبود. 

- آقا! نه اینجا میدون جنگه، نه من رزمنده. 

آقای مهدوی از جاش بلند شد و خیلی جدی گفت: 

- اتفاقاً هست. چرا فکر می‌کنی جهاد و مبارزه فقط اسلحه دست گرفتنه؟ تمام کارهای فرهنگی تو و رفیق‌های تو بسیج یه نوع جهاد در راه خداست. تلاش برای سربه‌راه شدن دوست‌ها هم یکی از بزرگ‌ترین جهاد‌هاست. 

آقای مهدوی مکثی کرد و چند قدم تو اتاق زد و گفت: 

- اصلاً می‌دونی چرا من ورود نکردم به اختلافات با مهرداد و دوست‌هاش؟ چون می‌خوام خودت بشینی فکر کنی، ببی چی‌طور میشه مسیرشون رو عوض کرد. از طرفی من اگه باهاشون برخورد کنم، کینه بیشتری ازت به دل می‌گیرن عباس جان. پس بهترین راه تلاش برای تغییر و جذب شونه. 

- سخته آقا. 

- معلومه که سخته. یادته گفتم آرزوی شهادت کردن آسونه، اما شبیه شهدا شدن زحمت داره؟ یکی‌ش همین جاست. اگه می‌خوای شبیه شهدا بشی باید مجاهد باشی که هیچ‌جوره کم نیاری؛ چون خدا توی قرآنش می‌گه: «جاهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ» یعنی مجاهد همواره در راه خدا جهاد می‌کنه و از هیچ سرزنشی نمی‌ترسه. تو که شرایط خوبی داری عباس جان! سرزنش‌ها در حد چهارتا تیکه و پنچر کردن دوچرخه‌ست. بشین تا از همین شهید چمرانی برات بگم که مدرسه‌مون مزین به نامش شده. 

آقای مهدوی اومد روبه‌روی عباس نشست و گفت: 

آقامصطفی برای اینکه بتونه یک مجاهد اثرگذار باشه، سال‌ها دوری از مادرش رو تحمل کرد و برای درس خوندن رفت آمریکا. بالاخره اونجا هم محیط چندان سالمی نبود، ولی مصطفی به مادرش قول داده بود که خدا رو فراموش نکنه. وقتی هم برگشت، گفت: «دوست دارم به مادرم بگم یه لحظه هم خدا رو فراموش نکردم.» یعنی سختی جهاد با نفس رو هم به جون خریده بود.

حالا دوست دارم خودت رو بذاری جای مصطفی چمران. سال‌ها تو آمریکا درد غربت کشیده و به سختی درس خونده تا رسیده به دکترای فیزیک پلاسما؛ اما به خاطر جهاد در راه خدا تمام امکانات و زیبایی‌های اونجا رو رها کرده و رفته لبنان. حتی بهش پیشنهاد بهترین شغل‌ها و بالاترین حقوق رو دادن. اما همه رو رها کرده و رفته وسط زندگی سخت؛ یعنی به خاطر جهاد در راه خدا از همه چی گذشته. 

همون ایام هم یه عده شروع کردن به تخریبش. چی‌پی‌ها می‌گفتن: «جاسوس آمریکاست و برای ناسا کار می‌کنه.» راستی‌ها می‌گفتن: «کمونیسته.» هر دو گروه هم برای کشتنش جایزه گذاشتن. ساواک هم یه عده رو فرستاد تا ترورش کنن. اما آقامصطفی یه بار هم گلایه نکرد و نگفت که خدایا! من به خاطر جهاد در راه تو از زندگی لاکچری آمریکا گذشتم، دوری از مادرم رو تحمل کردم، سختی کشیدم؛ حالا چرا باید این‌قدر اذیت بشم و تهمت بشنوم؟ هیچ‌کدام از این حرف‌ها رو نزد. فقط وایساد و مجاهدت کرد. اون‌قدر خوب به تکلیفش عمل کرد که هم خدا عاشقش شد، هم امام می‌گن وقتی توی جبهه بود، عهد کرده بود تا دشمن توی خاک ایرانه، برنگرده تهران؛ سر عهدش هم موند تا اینکه از دفتر امام خمینی زنگ زدن و گفتن: «امام فرمودن دلم برای چمران تنگ شده، بگین بیاد تهران ببینمش.» یعنی جوری زندگی کرد که نایب امام زمان (عج) دلتنگش شد. وقتی هم شهید شد، امام فرمودن: «چمران در این دنیا شرف رو بیمه کرد، مثل چمران بمیرید.» این نتیجه مجاهد بودن و از سرزنش‌ها نترسیدنه عباس‌آقا. 

آقای مهدوی سرش رو برگردوند سمت عکس شهید چمران و گفت: «حالا این تو و این آقامصطفی چمران! می‌خوای بمون و توی بسیج مدرسه‌ای که به نامشه مجاهدت کن، می‌خوای کلید رو بذار و برو.» 

عباس چند دقیقه‌ای زل زد به عکس شهید چمران. بعد هم بلند شد کلید رو برداشت، خداحافظی کرد و رفت بیرون. تصمیمش رو گرفته بود. می‌خواست بمونه و مثل مصطفی چمران بشه مصداقی از آیه ۵۴ سوره مائده. دوچرخه پنچرش رو برداشت و در حالی که از مدرسه می‌رفت بیرون، گفت: «آقامصطفی! دعا کن مثل شما، مجاهد خوبی باشم توی سنگر بسیج.»

ارسال نظرات