گفتگوی صمیمانه دو رفیق در شلمچه؛ پاسخ «آخر سال» به سرزنشهای یک ساله
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، در آستانه سال نو، روایتی شنیدنی از دو رفیق در یکی از یادمانهای شهدا در منطقه عملیاتی شلمچه بازنشر شده است؛ روایتی که تقابل دو نگاه به مالاندوزی و انفاق را در بوته آزمایش یک ساله قرار میدهد. راوی داستان که همیشه دوست صمیمیاش رضا را به خاطر ولخرجی در کمک به فقرا سرزنش میکرده، سرانجام در لحظه تحویل سال ۲۹ اسفند، پاسخ تمام اعتراضهایش را در جوار مزار شهدا میشنود. این بار رضا با یادآوری خاطراتی از شهدای شاخصی همچون شهید احمدیروشن، شهید غلامحسین تیموریزاده و شهید عیسی خدری، پرده از راز ماندگاری انفاق برمیدارد و نشان میدهد که شیطان با وعده فقر، انسان را از سرمایهگذاری برای آخرت بازمیدارد. آنچه در ادامه میخوانید، متن این گفتگوی صمیمانه در شب تحویل سال در شلمچه است؛ روایتی که خواننده را به تأمل در سبک زندگی و نگاه به داراییهای دنیوی دعوت میکند.
با رضا رفیق صمیمی بودیم و خیلی دوستش داشتم؛ اما ولخرجیهاش توی کمک به این و اون حرصم رو درآورده بود. هروقت هم بهش غر میزدم و میگفتم: «بابا! این قدر بیحساب کتاب نباش. قرار نیست هرچی توی جیبته بدی به فقرا. خودتم خرج داری؛ بیپول میشی، بعد باید سرت رو جلوی هرکس و ناکسی کج کنی تا بهت قرض بده.» فقط میخندید و میگفت: «آخر سال جوابت رو میدم.» راستش این جور نبود که من دلم نخواهد مثل رضا به کسی کمک کنم، ولی حقوقمون کم بود و با دودوچراغی که میکردم، ترس داشتم کفاف خرجی خودم رو هم تا آخر ماه نده، چه برسه به اینکه بخوام به کسی کمک کنم. اما آقارضا میبخشید. گاهی هرچی داشت رو میداد به فقرا. یادمه یه بار که زمستان با هم رفته بودیم مشهد، یه پیرمرد رو کنار خیابون دید که از شدت سرما، خودش رو جمع کرده بود؛ بلافاصله شال گردنش رو درآورد و درحالیکه میانداخت گردن پیرمرد، گفت: «به یاد شهید احمدی روشن، حاجآقا التماس دعا.» داد زدم و گفتم: «جدیداً دیوانهبازیهایت رو پای شهدا مینویسی؟» خندید و گفت: «عین همین کار رو شهید احمدی روشن یه زمستون توی مشهد، توی برخورد با یه پیرمرد انجام داده. منم ادای ایشون رو درآوردم.» گفتم: «رضا! دیوانهای. توی این گرونی، همین شال رو بخوای بخری میدونی چقدر باید پول بدی؟ کم میاری، ها؟ نکن.» اما باز مثل همیشه خندید و گفت: «آخر سال جواب من رو میدم.» دستش رو کشیدم و گفتم: «این آخر سال که میخوای جواب من رو بدی کی میشه دقیقاً؟» قهقهه زد و گفت: «۲۹ اسفند خوبه؟» گفتم: «آره خوبه! فقط اگه بتونی قانعم کنی.»
گذشت و ۲۹ اسفند رسید. اتفاقاً از طرف پایگاه رفته بودیم راهیان نور. امسال، لحظه تحویل سال افتاده بود ساعت ۹ شب ۲۹ اسفند. ما هم خودمون رو رسونده بودیم شلمچه تا توی مراسم تحویل سال توی اینجا شرکت کنیم. داخل حسینیه نشسته بودم که رضا در حالی که وضو گرفته بود، اومد کنارم نشست.
به یاد وعدهاش افتادم. گفتم: «ای ۲۹ اسفند آقا رضا، حالا جواب اون همه اعتراضم به ولخرجیهات توی کمک به فقرا رو بده ببینم.» رضا که انگار پاک فراموش کرده بود، شوکه شد و گفت: «عجب جایی وقت گفتنش رسید؛ حتماً شهدا میخواستن اینجوری بشه.» با تعجب گفتم: «یعنی چی؟ چرا پای شهدا رو میکشی وسط؟» رضا گفت: «ببین رفیق! من چند سال پیش، مثل تو فکر میکردم اگه پولهام رو برای خودم نگه ندارم و ببخشم به این و اون، ندار میشم و زندگی سخت میگذره. تا اینکه یه کتاب به دستم رسید. کتابی که پر بود از خاطرات انفاق شهدا. با خودم گفتم: رضا! اینا رو ببین، با اینکه سنگینو رنگین در راه خدا انفاق میکردن، زندگیشون گذشت و خدا نذاشت بیروزی بمونن!
شهید غلامحسین تیموریزاده که نوجوون بود و در جواب خواهر و برادرش که ازش پرسیدن: تو با عیدیت چی میخوای بگیری؟ گفت: من هیچ چیز برای خودم نمیخوام بخرم. میخوام پول عیدیم رو بدم به یه فقیر تا برای بچههاش کفش و لباس نو بخره و از بچهها خجالت نکشه. زندگیش گذشت. یا شهید عیسی خدری که خیلی کم اتفاق میافتاد حقوق ماهانهش رو بیاره خونه و به محض اینکه از سیآب حقوق میگرفت، میرفت سراغ فقرا و همهش رو بین اونا تقسیم میکرد. زندگیش گذشت و محتاج کسی نشد. همهشون هم آخر کار شهید شدن.» بعد رضا با لبخند، زد روی پام و گفت: «اصلاً چرا راه دور بریم. همین من و تو. توی این یک سال هم زندگی من که بخشی از پولهام رو دادم به فقرا گذشت، هم زندگی تو که گفتی میخوام پولهام رو نگه دارم واسه خودم. هم پولهای تو خرج شد، هم پولهای من. تازه شاید تو مقداری رو پسانداز کرده باشی که باز توی همین دنیا خرج و تموم میشه. اما من اگه خدا قبول کنه با انفاق برای اون دنیام پسانداز کردم و انشاءالله ماندگاره. آره داداش! شاید من با خرج کردن پولم برای فقرا کمتر از تو لذت بردم که واسه خودم خرید کنم یا چیزی بخورم. اما بالاخره گذشت.» بعد به شوخی گفت: «نه تلخی کمخوردنهای من باقی مونده، نه لذت خوبخوریهای تو.» رضا سرش رو چرخوند و بعد از مکث کوتاهی گفت: «این رو گفتم آخر سال بهت بگم تا تو یک سال زندگی بیانفاق رو بذاری کنار یه زندگی با انفاق، بعد خودت متوجه بشی که شیطون با وعده فقر نمیذاره در راه خدا انفاق کنیم. مگه نه این که خدا میگه: «الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا» داداش! این شیطونه که میگه نبخش که فقیر میشی! دیدی با کمتر خوردن و بخشیدن نه کسی فقیر میشه و نه کسی میمیره؟ اما با انفاق خیلیها از گرسنگی نجات پیدا میکنن.» رضا این رو گفت و مشغول خوندن نماز مستحب شد و من غرق شدم توی دنیای حرفهاش. راست میگفت. از اون روزی که رضا لقمه نون و پنیرش رو خورد و پول توی جیبش رو داد به یه فقیر و من رفتم پیتزا و نوشابه خریدم و با ولع جلوش نشستم خوردم. فقط یه خاطره مونده. نه رضا سختی نون و پنیر خوردن اون روز رو یادشه، نه من لذت پیتزا و نوشابه اون روز رو یادم میاد. جفتش گذشته، با این تفاوت که رضا یه سرمایه عظیم رو با انفاق برای آخرتش دست و پا کرده و من با استدلالهای شیطون، داراییم رو خرج لذتهای زودگذر دنیا کردم و یک سال رو برای زیادکردن خوبیهای توشه آخرت [از طریق انفاق] از دست دادم.
توی خیالات خودم بودم که رضا نمازش تموم شد؛ زد روی پاهام و گفت: «هنوز خیلی مونده مثل شهدا بشم داداش! بیا و حق رفاقت رو به جا بیار! الآن که کنار شهدایی، لحظه تحویل سال دعا کن دل منم مثل شهید عیسی خدری بزرگ بشه. این شهید عزیز اون قدر به انفاق علاقهمند بوده که از وسایل موردنیازش هم میگذشته. پدرش میگه: «عیسی یه موتور داشت که عملاً دستش بود. یه روز دیدم داره پیاده برمیگرده خونه. ازش پرسیدم: موتورت کجاست؟ خندید و گفت: بندهخدایی برای رفتوآمد خانوادهش وسیله نداشت، موتور رو دادم بهش.» رضا آهی کشید و گفت: «شهید خدری اون قدر اهل بخشش شده بود که دیگه درد مردم رو هم درد خودش میدونست؛ میگن: یه همسایه داشتن که فقیر بود. آقا عیسی قبل از اینکه غذا بخوره، اول حال اون خونهورده رو میپرسید بعد از اینکه مطمئن میشد براشون غذا فرستادن و چیزی برای خوردن دارن، خودش میومد و سر سفره مینشست.» کسی که اینجوری به فکر بندههای خدا باشه، عزیز خدا هم میشه. دعا کن منم اینجوری بشم داداش.