به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، سالهاست که بحث تحول در متون درسی حوزههای علمیه مطرح میشود. هر سال نیز بخشی از کتابها تغییر میکند، برخی منابع حذف یا جایگزین میشوند و گاهی شیوههای آموزشی اصلاحاتی را تجربه میکنند. اما به نظر میرسد مسئله اصلی، صرفاً متن درسی نیست؛ مسئله، نظام آموزشی حوزه است.
امروز یک طلبه نوجوان، از نخستین سالهای ورود به حوزه، باید همزمان صرف، نحو، منطق، فلسفه، کلام، تاریخ، تفسیر، رجال، درایه، فقه، اصول و دهها دانش دیگر را بیاموزد. این روند نیز تنها به چند سال ابتدایی محدود نمیشود، بلکه تا سالها ادامه دارد؛ گویی انتظار میرود یک نفر در مدت محدود، مجموعهای از علوم بسیار گسترده را فرا بگیرد و در همه آنها به مرحله تسلط برسد.
اما کمتر از خود میپرسیم که این نظام آموزشی، پس از ده یا دوازده سال، چه خروجیای تولید میکند؟ آیا فارغالتحصیل حوزه، از آنچه در این سالها آموخته احساس رضایت دارد؟ آیا بر همه آنچه خوانده، تسلط کافی برای تدریس، پژوهش یا پاسخگویی به مسائل روز پیدا کرده است؟ آیا بسیاری از این دانستهها به ابزارهایی کارآمد برای مواجهه با نیازهای جامعه امروز تبدیل شدهاند یا بخش قابل توجهی از آنها در حافظه باقی مانده؟
شاید پاسخ به این پرسشها را بتوان در درد دل بسیاری از طلاب جستوجو کرد.
یکی از طلابی که بیش از دوازده سال از عمر خود را در حوزه علمیه سپری کرده، چنین میگوید:
«گاهی با خودم میگویم نمیدانم باید خودم را سرزنش کنم، حوزه را سرزنش کنم یا شرایطی را که در آن رشد کردهام. بعد از دوازده سال تحصیل در حوزه، وقتی به خودم نگاه میکنم، احساس میکنم آنگونه که باید بر فلسفه، منطق، فقه، کلام، تاریخ، تفسیر، رجال و درایه مسلط نیستم. این احساس، خودش به اندازه کافی سنگین است؛ اما آنچه بیشتر آزارم میدهد، قضاوت کسانی است که از بیرون به حوزه نگاه میکنند.
بسیاری از مردم تصور میکنند یک طلبه باید پاسخ همه پرسشها را بداند؛ گویی روحانی باید مانند یک هوش مصنوعی، در هر موضوعی، بدون تأمل و مکث، پاسخ دقیق ارائه کند. اگر پاسخ پرسشی را ندانی یا بگویی این حوزه تخصص من نیست، گاهی به جای آنکه این واقعیت پذیرفته شود، با تمسخر یا تخریب روبهرو میشوی.
البته واقعیت این است که روحانی امروز، ناگزیر باید مجموعهای از دانشها و مهارتها را در اختیار داشته باشد؛ دستکم همان علومی را که سالها در حوزه آموخته است. اما در عین حال، نباید فراموش کرد که علوم حوزوی نیز مانند همه رشتههای علمی، تخصصهای متعدد دارند. همانگونه که از یک پزشک عمومی انتظار انجام جراحی قلب نمیرود، از هر طلبهای نیز نمیتوان انتظار داشت در فقه، کلام، فلسفه، تفسیر، تاریخ، رجال و دهها دانش دیگر، همزمان متخصص باشد. حتی بیان احکام شرعی نیز امروز خود به تخصص، تجربه و مطالعه مستمر نیاز دارد و صرف گذراندن دروس عمومی حوزه، به معنای دستیابی به این تخصص نیست.
طلبه معمولاً چندین سال را صرف فراگیری علوم عمومی میکند و پس از آن نیز عمده زمان خود را به فقه و اصول اختصاص میدهد؛ مسیری که هرچند فواید و آثار ارزشمندی در پرورش قدرت استنباط و اجتهاد دارد، اما لزوماً او را برای پاسخگویی به همه مسائل فقهی، اعتقادی، تاریخی، اجتماعی و فرهنگی آماده نمیکند. با این حال، مسئله تنها به تنوع علوم محدود نیست؛ بلکه اشکال اصلی، طراحی نظام آموزشی است.
نظام آموزشی حوزه به گونهای سامان یافته که یک طلبه در طول یک سال تحصیلی باید به صورت همزمان با چندین دانش کاملاً متفاوت، از صرف و نحو و منطق گرفته تا فقه، اصول، فلسفه، کلام، تفسیر و دیگر علوم درگیر باشد. هر یک از این علوم، به تنهایی نیازمند سالها مطالعه، تمرین و ممارست است، اما در عمل طلبه ناچار است زمان و توان ذهنی خود را میان همه آنها تقسیم کند. نتیجه آن است که در بسیاری از موارد، نه فرصت تعمیق کافی در یک علم فراهم میشود و نه امکان تبدیل آموختهها به مهارت.

مشکل دیگر، گسست آموزشی میان مراحل مختلف تحصیل است. برای نمونه، طلبه سه یا چهار سال به شکل فشرده صرف و نحو میخواند، اما پس از پایان این دوره، این دانش عملاً از برنامه آموزشی کنار گذاشته میشود؛ در حالی که نحو، ابزار فهم قرآن، حدیث و متون فقهی است و باید در تمام سالهای تحصیل، به صورت کاربردی و مستمر در کنار سایر علوم حضور داشته باشد تا به یک مهارت پایدار تبدیل شود، نه مجموعهای از قواعد که به تدریج به فراموشی سپرده میشود.
این وضعیت تنها به نحو محدود نیست؛ در فلسفه، تفسیر، کلام، رجال، درایه و حتی برخی مباحث فقه و اصول نیز همین گسست دیده میشود. بسیاری از دروس در مقطعی خاص با حجم بالایی تدریس میشوند، اما ارتباط نظاممند آنها با مراحل بعدی آموزش حفظ نمیشود. در نتیجه، بخش قابل توجهی از آموختهها به دلیل فقدان تمرین، تکرار و کاربرد، به تدریج کمرنگ میشود.
من منکر کمکاریهای شخصی خودم نیستم؛ شاید در برخی بخشها میتوانستم بهتر عمل کنم. اما کسی از شرایط، سختیها، دغدغههای معیشتی، مسئولیتهای تبلیغی و فراز و نشیبهایی که یک طلبه در این سالها پشت سر میگذارد، خبر ندارد. آنچه بیشتر مرا میآزارد، نقدهایی است که گاه از سر ناآگاهی مطرح میشود.
شاید یکی از مهمترین چالشهای یک طلبه، همین فاصله میان انتظار جامعه و واقعیت نظام آموزشی حوزه باشد؛ شکافی که از یک سو برای مردم سوءبرداشت ایجاد میکند و از سوی دیگر، در بسیاری از طلاب احساس ناکافی بودن، فرسودگی و حتی ناامیدی به وجود میآورد.»
اما شاید لازم باشد این مسئله را از زاویهای عمیقتر نیز ببینیم. پرسش اصلی این نیست که چرا یک طلبه پاسخ همه پرسشها را نمیداند؛ پرسش اصلی این است که آیا ساختار آموزشی حوزه، متناسب با رسالتهایی که امروز از روحانیت انتظار میرود، طراحی شده است؟
وقتی طلبهای باید همزمان دهها دانش را به صورت پراکنده بیاموزد، طبیعی است که فرصت کافی برای تعمیق، تمرین، مهارتآموزی و کاربردی کردن آموختههای خود نداشته باشد. نتیجه چنین وضعیتی، گاهی نه متخصصانی عمیق در رشتههای مختلف، بلکه افرادی با آشنایی گسترده اما تسلط محدود بر حوزههای متعدد است.
شاید زمان آن رسیده باشد که تحول آموزشی حوزه، از اصلاح کتابها فراتر رود و به بازنگری در فلسفه آموزش، نظام مهارتآموزی، شیوه تخصصگرایی و تعریف خروجی مطلوب حوزه برسد. تا زمانی که این پرسشهای بنیادین بیپاسخ بماند، تغییر چند کتاب یا جابهجایی چند سرفصل، هرچند مفید، نمیتواند مسئله اصلی را حل کند. حوزه امروز بیش از هر چیز، نیازمند بازاندیشی در این پرسش است که میخواهد در پایان یک دهه آموزش، چه نوع طلبهای تربیت کند و چقدر در تربیت موفق خواهد بود؟