وقتی تلاشهای کوچک ما با اراده خدا، معجزه میآفریند
به گزارش خبرنگار گروه جمعیت و تعالی خانواده خبرگزاری رسا، در جهان پرمشغله امروز که هر روز با انبوهی از دغدغهها، مسئولیتها و چالشهای ریز و درشت روبهرو هستیم، گاهی آنقدر درگیر روزمرگی میشویم که صدای فطرت خویش را گم میکنیم. در این هیاهوی زندگی، چه چیزی میتواند لنگر آرامش ما باشد؟ چه پناهی امنتر از کلام خدا برای تسکین دلهای پراضطراب؟
زندگی با آیهها، یعنی اجازه دادن به نور وحی برای تابیدن در تاریکترین لحظات؛ یعنی یافتن پاسخی برای پرسشهای بیپاسخ، تسکینی برای زخمهای ناپیدا و نیرویی برای ایستادن در برابر طوفانهای سهمگین. آیههای قرآن تنها متنهایی مقدس بر روی کاغذ نیستند، بلکه نسیمهایی هستند که از جانب دوست میوزند و روح خسته ما را نوازش میدهند.
چه زیباست وقتی در میان شلوغیهای زندگی، لحظهای میایستیم و با آیهای از کلام خدا همکلام میشویم؛ گویی او مستقیماً با ما سخن میگوید، از غمهایمان آگاه است، از رنجهایمان خبر دارد و دقیقاً همان کلماتی را به زبان جاری میکند که مرهم دل ماست.
زندگی با آیهها به ما میآموزد که صبر، تنها تحمل کردن نیست؛ یک مقاومت آگاهانه و فعال است. نماز، فقط یک عبادت خشک و خالی نیست؛ یک سیستم عامل معنوی است که ما را به منبع لایزال قدرت الهی متصل میکند. توکل، به معنای دست کشیدن از تلاش نیست؛ بلکه به معنای تکیهکردن بر قدرتی است که از همه قدرتها برتر است.
در این مجموعه گفتارها، با تأمل در آیههای نورانی قرآن، به ویژه آیاتی که درباره صبر، نماز و مسئولیتهای انسانی سخن میگویند، تلاش میکنیم تا با نگاهی نو، این گنجینههای الهی را در زندگی روزمره خود جاری سازیم. سفری به عمق معانی، با تکیه بر نقش ویژه زنان در هستی و چالشهای منحصربهفردی که با آن روبهرو هستند.
با ما همراه شوید تا زندگی با آیهها را تجربه کنیم...
جزء نهم( ارادهها در هنگام برخورد)
«وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَی»
سوره انفال، آیه ۱۷
(ای پیامبر!) هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی؛ بلکه خدا پرتاب کرد.
سلام بر شما بانوان ارزشمند! سلام بر شما که در هر نقشی (مادر، همسر، دختر یا یک فرد مؤثر در جامعه)، چراغی از امید و استقامت را روشن نگه داشتهاید. خدا را شاکرم که بار دیگر توفیق حضور در کنار شما نصیبم شده است.
امروز میخواهیم درباره لحظهای بسیار آشنا صحبت کنیم؛ لحظهای که همه ما تجربهاش کردهایم. آن لحظهای که کوهی از "نمیشود"ها روبهرویمان قد علم کرده بود، اما در اوج ناباوری دیگران، قدم برداشتیم و تلاش کردیم. آن موفقیتی که وقتی به عقب نگاه میکنیم، با خود میگوییم: باورم نمیشود! من شروع کردم!
ما زنانی هستیم که با وجود مسئولیتهای مادری و همسری، تصمیم گرفتیم ادامه تحصیل دهیم. یادتان هست به ما میگفتند: «تو با این بچه کوچک؟ کی وقت میکنی درس بخوانی؟ آخرش که چی؟ بنشین زندگیات را کن» و گاهی ته دلمان میلرزید که نکند کم بیاوریم، نکند همان شود که بقیه میگویند. اما با وجود همه تردیدها، سهم خود را، هرچقدر هم کموناچیز به نظر میرسید، انجام دادیم و تلاشمان را کردیم.
یاد آن دوستمان بخیر که میخواست آن کارگاه کوچک شیرینیپزی خانگی را راه بیندازد؛ با یک همزن معمولی و دو قالب کوچولو. شوهرش میگفت: «این همه قنادی! چه کسی میآید از آشپزخانه تو کیک بخرد؟!» حالا بیا و ببین، همان که فقط شروع کرده بود، امروز چنان موفقیتی به دست آورده که برای عید باید از دو ماه قبل سفارش بدهی!
یا شما که تا صبح بیدار ماندید و روی آن طرح کار کردید؛ همان طرحی که همه میگفتند در این بازار شکست میخوری؛ اما شما سهم خودتان را انجام دادید.
میدانید زیبایی ماجرا کجاست؟ آنجایی که میان آن همه «نمیشود»ها و «نمیتوانی»ها، صدای آرامی از ته دلمان ندا میداد: «تو فقط تلاش خودت را بکن». زیبایی این کار آنجایی بود که وقتی قدم اول را برداشتیم، انگار یک دست غیبی به کمکمان آمد؛ آن مشتری بزرگی که به طور غیرمنتظرهای پیدا شد، آن حمایتی که از جایی که فکرش را هم نمیکردیم رسید، آن قدرتی که ناگهان در کلاممان جاری شد و همه را متقاعد کرد. انگار خدا فقط منتظر همان قدم اولمان بود؛ چه زیبا تلاش کوچکمان را دید و به آن برکت داد.
خواهران عزیزم! امروز نمیخواهم از فرمولهای پیچیده موفقیت سخن بگویم. میخواهم از زنانی بگویم که قدم اول را برداشتند و نتیجهای که گرفتند، فراتر از حد تلاششان بود؛ زنانی که کار بزرگی نکردند، آنها فقط شروع کردند. آنها با تمام تردیدها، خستگیها و شاید با تمام نداشتههایشان، فقط قدم اول را برداشتند؛ اما نتیجهای که گرفتند، چنان شگفتانگیز بود که هرگز با ترازوی تلاش آنها سنجیده نمیشد.
قدرت نجاتبخش
دوستان من! میدانید راز ماجرا کجاست؟ وقتی انسان در مسیر راه به دیواری بلند برخورد میکند، جایی که ارادههای انسانی در فاز برخورد با موانع قرار میگیرند؛ درست در همان نقطه است که پروردگار وارد صحنه میشود. اینجاست که خدای متعال تمام معادلات بشری را به هم میریزد؛ آنجا که به حبیبش میفرماید: «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی»؛ و تو (ای پیامبر) آنگاه که (به سوی دشمن) تیر انداختی، تو نبودی که انداختی، بلکه این خدا بود که انداخت.
خواهران خوبم! برای درک عمق این آیه، باید با هم به سال دوم هجرت سفر کنیم؛ به سرزمینی داغ و بیابانی در کنار چاههای بدر. تصور کنید در یک سوی میدان، سپاه اسلام ایستاده است؛ تنها ۳۱۳ نفر، با کمترین تجهیزات، اکثرشان پیاده و فقط با چند اسب. اضطراب در دلها موج میزند، چراکه این نخستین رویارویی جدی مسلمانان است. در سوی دیگر، سپاه مشرکان، حدود ۱۰۰۰ نفر، مجهز، مسلح، با صد اسب سوار جنگی و آذوقه کامل ایستاده است. همه چیز بر کاغذ میگوید شکست مسلمانان قطعی است. منطق ریاضی حکم میکند که ۳۰۰ نفر دست خالی، حریف ۱۰۰۰ نفر تا دندان مسلح نمیشوند.
اما اینجا همان نقطهای است که منطق خدا وارد میشود. در اوج درگیری، هنگامی که فشار دشمن شدت گرفت، پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله کاری کردند که در ظاهر عجیب بود، اما در باطن عالم، تحول آفرید و آن را تکان داد. ایشان به امیرالمؤمنین علیعلیهالسلام رو کردند و فرمودند: «یا علی! مشتی خاک و سنگریزه از زمین بردار و به من بده». امیرالمؤمنینعلیهالسلام اطاعت کردند و مشتی خاک خشک بیابان را به دستان مبارک پیامبر دادند. پیامبرصلیاللهعلیهوآله با حال معنوی و اتصال به قدرت لایزال الهی، آن مشت خاک را به سوی انبوه سپاه دشمن پاشیدند و این جمله را فرمودند: «شَاهَتِ الْوُجُوهُ»؛ رویتان زشت و سیاه باد!
اینجا بود که معجزه رخ داد. قانون طبیعت میگوید یک مشت خاک، نهایتاً دو متر جلوتر میریزد؛ اما وقتی این حرکت با اراده الهی گره خورد، طوفان به پا شد! آن مشت خاک و سنگریزه، به اذن خدا تبدیل به ابزاری شد که در چشمان تمام سربازان دشمن فرو رفت. ناگهان ترس و وحشتی عجیب بر دل آن سپاه هزارنفره افتاد. آرایش جنگیشان به هم ریخت، اسبها رم کردند و روحیهشان شکست. همان یک مشت خاک، مقدمه بزرگترین پیروزی اسلام شد.
پس از پیروزی، شاید برخی با خود گفتند: «عجب بازویی داشتیم! یا پیامبر عجب پرتابی کردند!»؛ اما در همین لحظه، جبرئیل نازل شد تا نگاهها را اصلاح کند و این حقیقت را یادآور شود: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَـٰكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَـٰكِنَّ اللَّهَ رَمَی»؛ این شما نبودید که آنها را کشتید؛ بلکه خدا آنها را کشت! و این تو نبودی (ای پیامبر) که (خاک و سنگ) انداختی، آنگاه که انداختی؛ بلکه خدا بود که افکند.
خیلی وقتها ما زنها در زندگی، در موقعیت بدر قرار میگیریم؛ موقعیتی که مشکلاتمان (همانند سپاه دشمن) هزار نفرهاند و توان ما (همانند سپاه اسلام) اندک و محدود است. گاهی احساس تنهایی میکنیم، احساس میکنیم دستمان خالی است. اما این آیه شریفه، سه درس بزرگ به ما میدهد.
درس اول: قانون «مشت خاک» (تلاشهای کوچک، اثرات بزرگ): گاهی با خود میگویید: «فقط میتوانم یک غذای ساده بپزم»، «فقط میتوانم دو کلمه با فرزندم صحبت کنم»، «زورم به اصلاح اخلاق تند همسرم نمیرسد» و... اما خداوند تعالی میفرماید: «تو همان مشت خاک را بردار! تو همان تلاش کوچک خودت را انجام بده. همانگونه که خاکِ دستِ پیامبر را من به چشم همه دشمنان رساندم، آن محبت و صبوری کوتاه تو را چنان در دل همسر و فرزندت مینشانم که اثرش معجزه کند. پرتابکردن از تو است و اثرگذاری از من!»
درس دوم: تو تنها نیستی (امداد غیبی): در جنگ بدر، مسلمانان گمان میکردند با زور بازوی خود میجنگند؛ اما خدا فرمود: «نه! نیروی جسمانی و روحانی شما را من دادم.»
خواهرم! وقتی صبح زود بیدار میشوی و کارهای خانه یا بیرون را با خستگی انجام میدهی، نگو: «من تنهایی بار زندگی را میکشم»؛ بلکه بگو: «خدایا! این دستِ من است، اما قوت از توست. این زبانِ من است که فرزندم را نصیحت میکند، اما نفوذ کلام از توست». وقتی بدانی «وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی» (یعنی خداست که دارد کار را جلو میبرد)، دیگر از بزرگی مشکلات نمیترسی؛ چون خدای تو، خدای طوفانهاست.
درس سوم: پرهیز از غرور (آفت «من بودم»): نکته بسیار لطیف آیه اینجاست که خداوند آن را دقیقاً بعد از پیروزی نازل کرد؛ تا مبادا شیرینی موفقیت، با زهر غرور تلخ شود.
خواهر عزیزم! وقتی فرزندت باادب و صالح بار آمد، وقتی با مدیریت تو چرخ اقتصاد خانه چرخید یا هنرت مورد تحسین قرار گرفت، مراقب باش دام «من بودم» تو را نگیرد. این آیه به ما میآموزد که در اوج موفقیت، مؤدبانه سند افتخاراتمان را به نام خدا ثبت کنیم و با دلی آرام بگوییم: «خدایا! درست است که من زحمت کشیدم و تیر را انداختم «رَمَیْتُ»، اما اگر لطف و خواست تو نبود «وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی»، هیچکدام به هدف نمینشست.»
قانون زندگی ما زنان
آیه «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی» فقط مخصوص میدان جنگ نیست؛ این فرمول زندگی هر روز ماست. ببینید خداوند متعال چطور در جایجای قرآن، این حقیقت را فریاد میزند. حضرت موسیعلیهالسلام عصا را انداخت؛ عصا یک تکه چوب خشک بود، اما خدای مهربان آن را تبدیل به حقیقتی زنده کرد: «قَالَ أَلْقِهَا یَا مُوسَىٰ * فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعَىٰ»؛ گفت: «ای موسی! آن را بینداز». پس آن را انداخت و ناگهان ماری شد که به سرعت میخزید.
عزیزان من! گاهی وسایل زندگی، درآمد همسر یا حتی تلاشی که برای تربیت فرزندانمان میکنیم، مثل همان تکه چوب خشک به نظر میرسد. با خودمان میگوییم: «با این حقوق کم چه کنم؟»، «با این همه مشکل چطور این بچه را تربیت کنم؟» خداوند میفرماید: «تو عصا را بینداز، تو سفره را پهن کن، تو آن کلمه محبتآمیز را به همسرت بگو؛ من از آن درآمد کم، برکت میسازم و از آن تلاش ساده مادرانه، فرزندی صالح و «تَسْعَىٰ» (پویا و زنده) بیرون میآورم». چوب از تو، اژدها کردنش با من!
حضرت موسیعلیهالسلام عصا را به دریا زد. عقل میگفت آب مایع است و کنار نمیرود؛ اما خدای مهربان آب را شکافت: «فَأَوْحَیْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْبَحْرَ ۖ فَانْفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ»؛ پس به موسی وحی کردیم عصایت را به دریا بزن! پس دریا شکافت و هر پارهای از آن چون کوهی بزرگ شد. چند بار در زندگی به دریا رسیدهایم؟ لحظاتی که انگار همه درها بسته است، غمها مثل موج روی سرمان ریخته و راه پس و پیش نداریم. آن لحظه که صبوری میکنیم، آن لحظه که به جای ناامیدی، باز هم توکل میکنیم و هرچه در توان داریم به میدان میآوریم، داریم عصا را به دریا میزنیم. شکافتن این دریای مشکلات، کار ما نیست؛ کار خداست. تو فقط وظیفهات را انجام بده و اقدام کن، خدا راه را باز میکند.
مردم به دست حضرت عیسیعلیهالسلام شفا میگرفتند، اما این خدا بود که شفا میداد. حضرت عیسیعلیهالسلام با صراحت میگفت این کار من نیست، بلکه به اذن خداست: «وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْیِی الْمَوْتَیٰ بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ و کور مادرزاد و مبتلا به پیسی را بهبود میبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم.
خانمهای عزیز! ما زنها مظهر اسم «شافی» خداوند در خانه هستیم. وقتی نیمهشب بالای سر فرزند بیمارت بیداری، وقتی برای همسرت دمنوش درست میکنی، وقتی با یک لبخند، خستگی را از اهل خانه دور میکنی، این دستهای توست که کار میکند، اما آن کسی که اثر میگذارد و شفا میدهد، «خداست». دارو بهانه است، پرستاری تو بهانه است؛ شفادهنده اوست.
بله، خواهران من! خدای متعال، اینگونه خدایی است؛ او آنقدر کریم است که میگذارد کار به اسم ما تمام شود، اما فاعل اصلی و همهکاره خودش است. در پرونده اعمال مینویسند: «فلان خانم بچهاش را مؤمن تربیت کرد، فلان خانم زندگیاش را نجات داد و...»؛ خدا افتخارش را به ما میدهد، اما قدرتش از خودش است. یادمان باشد؛ اگر او نخواهد، عصا همان چوب خشک است، دریا همان موج خروشان و غرقکننده است و دست، همان دست بیاثر. اما اگر او بخواهد، از چوب بیجان، اژدها میسازد؛ از دریای خروشان، جادهای امن میسازد و از نفس خاکی من و شما، نسیم حیات و عشق در زندگی جاری میکند.
پس بیایید تکیه کنیم به آن قدرتی که همهچیز را دگرگون میکند. پس عزیزان من! بیایید از امروز عهدی تازه ببندیم. بیایید بار سنگین نگرانی برای آینده را زمین بگذاریم. بیایید هر صبح که بیدار میشویم، بگوییم: «خدایا! من امروز تمام تلاشم را میکنم، بهترین خودم را ارائه میدهم، اما نتیجه با توست؛ تو که دانایی، تو که مهربانتری»
نکتهای بسیار ظریف و کلیدی در این تفکر نهفته است که شخصیت ما را رشد میدهد. وقتی باور کنیم که نیروی اصلی که پیروزی را محقق میسازد، اراده و قدرت خداوند است، اتفاقی بزرگ در درونمان رخ میدهد و آن رهایی و نجات پیدا کردن از دام غرور و خودبزرگبینی است. اگر موفق شدیم، مغرور نمیشویم که «من بودم که این کار را کردم!»، بلکه میگوییم: «تلاش کردم، اما خدا خواست که شد.» از طرفی، اگر نتیجهای که میخواستیم حاصل نشد، ناامید و شکسته نمیشویم؛ چون میدانیم ما کم نگذاشتهایم و حتماً حکمتی در کار مدبر عالم بوده است که فعلاً از آن بیخبریم.
دوستان من! چه در اوج سختیها باشید و چه در قلههای موفقیت، یک حقیقت قرآنی وجود دارد که مانند لنگر کشتی، ما را در طوفان حوادث ثابت و آرام نگه میدارد. خداوند در سوره مبارکه آلعمران، آب پاکی را روی دستمان میریزد و میفرماید: «وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَكِیمِ»؛ پیروزی تنها از جانب خداوند شکستناپذیر و حکیم است. این نگاه، زن مسلمان را متعادل میکند؛ نه در پیروزی، سرمست غرور میشود و نه در شکست، اسیر یأس. باور به اینکه «پیروزی نهایی دست خداست»، ما را در برابر طوفانهای زندگی، متواضع و در عینحال قدرتمند نگه میدارد و این، راز آرامش واقعی است که این روزها همه به دنبالش هستند.
قانون زندگی ما زنها
خواهران عزیزم! میخواهم شما را کنار یکی از زیباترین الگوهای استقامت زنان ببرم. بیایید صحنه را با کلام امام صادقعلیهالسلام مرور کنیم؛ آن لحظهای که حضرت ابراهیمعلیهالسلام، همسر و فرزندش را در بیابان بیآب و علف مکه گذاشت و رفت، تشنگی بر جگرگوشه هاجر غلبه کرد. در این لحظه، یک مادر چه حالی پیدا میکند؟! امام میفرمایند در آن بیابان، بین دو کوه صفا و مروه درختانی بود. هاجر نتوانست تشنگی نوزادش را ببیند؛ بیرون آمد و دوید، تا اینکه بر بلندی کوه صفا ایستاد؛ با دلی لرزان فریاد زد: «هَلْ بِالْوَادِي مِنْ أَنِیسٍ؟»؛ آیا در این بیابانها مونس و یاوری هست؟ اما هیچکس پاسخش را نداد. ناامید نشد. دوباره حرکت کرد و دوید؛ تا به کوه مروه رسید. این کار را هفت بار تکرار کرد.
خواهران من! این هفت بار دویدن، اوج تلاش یک زن بود؛ اوج تیرانداختن هاجر بود. آنقدر این تلاش در نظر خدا عزیز آمد که امامعلیهالسلام میفرمایند: «فَأَجْرَى اللَّهُ ذَلِكَ سُنَّةً»؛ خداوند همین هفت بار سعی هاجر را قانون و سنت حج قرار داد؛ یعنی حاجیان در حج تا قیامت باید به یاد دویدن این مادر باشند.
اما نقطه اوج داستان اینجاست؛ در اوج خستگی هاجر، جبرئیل نازل شد و پرسید: «تو کیستی؟»، گفت: «من مادر فرزند ابراهیم هستم». جبرئیل پرسید: «ابراهیم شما را به چه کسی سپرد و رفت؟»، هاجر جملهای گفت که کوه را میلرزاند؛ او گفت: «وقتی میخواست برود دامن ردایش را گرفتم و گفتم: "یا ابراهیم! ما را به چه کسی میسپاری؟" او فرمود: "إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ"؛ شما را به خدای عزوجل سپردم». اینجا بود که جبرئیل امین، رمز پیروزی را به هاجر گفت: «لَقَدْ وُكِّلْتَ إِلَى كَافٍ»؛ بهبه! حقاً که شما را به وکیلی سپردی که کافی است و برایت بس است».
ببینید این خدای کافی چه میکند؟ هاجر کجا میدوید؟ بالای کوه صفا و مروه. اما چشمه کجا بود؟ در روایت آمده است که مردم از آن مسیر رد نمیشدند چون آبی در آنجا نبود؛ اما در همان لحظات اضطراب مادر، آن کودک پاشنه پایش را به زمین سایید و ناگهان چشمه زمزم جوشید.
الله اکبر! مادر جای دیگر میدوید، خدا جای دیگر نتیجه داد. هاجر از کوه مروه به سوی کودک برگشت و دید آب فوران کرده است. آنقدر آب زیاد بود که هاجر ترسید هدر برود؛ پس، شروع کرد خاکها را دور آب جمع کردن تا آب را نگه دارد. نتیجه چه شد؟ خدایی که کافی است، نه فقط آب، بلکه سفره را هم پهن کرد. پرندگان دور آب جمع شدند. کاروانی از تجار یمن که از دور میگذشتند، پرواز پرندگان را دیدند و فهمیدند آنجا آب است. آمدند و از هاجر آب گرفتند و در عوض، به آنها غذا و نان دادند. «وَأَجْرَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُمْ بِذَلِكَ رِزْقًا»؛ و خداوند اینگونه به وسیله آن آب، رزقوروزی را برای آن مادر و کودک جاری کرد.
قانون زندگی ما زنها، قانون هاجر است. تو برای تربیت فرزندت میدوی؛ او را به کلاس میبری، حرص میخوری (این سعی صفا و مروه توست)؛ اما خدا نتیجه را سالها بعد، نه در کلاس درس، بلکه در یک موقعیت خاص، در عاقبتبهخیر شدن فرزندت (زمزم) نشان میدهد. تو برای حفظ زندگیات صبوری میکنی اما گشایش از جایی میرسد که در محاسباتت نبود.
تاریخ را ببینید! به مادران شهدا نگاه کنید. مادرانی که فقط نیت کردند فرزندشان را خوب تربیت کنند؛ نتیجهاش شد مردانی که دنیا را تغییر دادند. آیا مادر شهید بزرگوار، حسن باقری (غلامحسین افشردی)، میدانست که فرزندش یکی از نوابغ جنگی تاریخ ایران شود؟ او فقط وظیفه مادریاش را انجام داد؛ مهربانی کرد، صبوری کرد، سختیها را به جان خرید. او فقط مشت خاک را پرتاب کرد. این خدا بود که آن مشت خاک را به هدف زد و از آن، یک قهرمان ساخت.
مادری، فقط غذا پختن نیست؛ مادری یعنی تزریق شجاعت. زمانی که حسن باقری وارد جنگ شد، سن کمی داشت. خیلیها شاید جلوی فرزندشان را بگیرند؛ اما این مادر که سختیهای بزرگ کردن یک نوزاد نارس را به جان خریده بود، حالا او را برای خدا میخواست. وقتی خبر شهادت را آوردند، این مادر کوه صبر شد؛ چون میدانست که او فقط امانتدار بوده است. او بذر را کاشت و این خدا بود که آن را به درختی تنومند تبدیل کرد.
خواهر عزیزم! وقتی در خانه نشستهای و کودکت را با سختی آرام میکنی، وقتی با دستهای خسته برایش غذا میپزی، وقتی در برابر شیطنتهایش صبوری میکنی، مادر حسن باقری را به خاطر بیاور و به خودت بگو: «من دارم وظیفهام را انجام میدهم، اما خدایا! تو قرار است از دل این زحمت من، چه چیزی بیرون بیاوری؟!» شاید فرزندی که امروز در آغوش توست و به سختی بزرگش میکنی، فردا گرهگشای عالم شود. تو تیر را رها کن، خدا آن را به هدف مینشاند.
خواهران من! همه ما روزهایی داشتهایم که دویدهایم، تلاش کردهایم، عرق ریختهایم، اما احساس کردهایم به در بسته خوردهایم؛ روزهایی که از خودمان پرسیدهایم: «خدایا! پس چرا جواب نمیدهی؟ من که همه کار کردم...!» عزیز دلم! حواست هست؟ تو به دنبال این بودی که آب زیر پای خودت بجوشد (تغییر فوری)، اما خداوند زمزم را جای دیگری جاری کرد. ندیدی یک وقتهایی که همهچیز به هم ریخته است، آرامش عجیبی داری؟ ندیدی خدا چطور بلاها را از خانهات دور میکند؟ ندیدی چطور محبتت را در دل بچهها و اطرافیان میاندازد؟ خدا گاهی جواب صبوری تو را با اصلاح اخلاق همسرت نمیدهد؛ بلکه با گرهگشایی از جایی میدهد که فکرش را نمیکنی؛ با یک رزقوروزی بیهوا، با یک سلامتی، با یک آبروی خاص بین مردم. تو برای حفظ سقف خانهات دویدی و خدا پایههای زندگیات را محکم کرد.
«وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ ۚ وَمَنْ یَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»؛ و هرکس تقوای الهی پیشه کند، خدا راه گشایشی برای او قرار میدهد و از جایی که گمان نمیبرد، به او روزی میرساند و کسی که بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است. این یعنی نتیجه تو، محدود به تلاشت نیست؛ بلکه متصل به خزائن بینهایت اوست.
تو نیکی میکن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
کیمیاگر را بین
اما خواهران عزیزم! باید بدانیم کلید طلایی این گشایشها یک چیز است؛ اگر میخواهیم مثل هاجر، مثل مادران شهدا و مثل آن همسران صبور، خدا برایمان پشتیبان شود، باید یک تغییر کوچک اما بزرگ در نگاهمان بدهیم: «باید همهکاره بودن خدا را باور کنیم».
فیلسوف و مفسر بزرگ قرآن، آیتالله جوادی آملی، مثال بسیار لطیفی میزنند؛ ایشان میفرمایند: «ما آدمها چند جور به دنیا نگاه میکنیم. یکوقت هست که مشکلات را میبینیم و میگوییم خدا حلش کند (این خوب است)؛ اما یکوقت هست که نگاهمان بالاتر میرود».
ایشان میفرمایند: «فرض کنید کسی مشتاق زیارت است و به سمت حرم میرود؛ در راه، تابلویی میبیند که رویش فلش زده و نوشته «حرم». آیا این زائر میایستد و به رنگ و جنس تابلو خیره میشود؟ آیا ایراد میگیرد که چرا این تابلو کج است یا فونتش ریز نوشته شده؟ ابداً! او همین که تابلو را دید، حرم به یادش میآید و عبور میکند. او اصلاً تابلو را نمیبیند، او مقصد را میبیند.
زندگی نیز همین است، خواهر من! بدخلقی شوهرت، بیپولی، بیماری، شادی و غمهای زندگی، همه اینها تابلو و نشانهاند تا یک حقیقت را ببینیم: «اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَیْءٍ»؛ خدا خالق همه چیز است. وقتی نگاهت چنین شد، دیگر نمیگویی: «چرا شوهرم این کار را کرد؟»؛ بلکه میگویی: «خدایا! این صحنه را تو چیدی تا صبر مرا ببینی. من در این سختی، تو را میبینم، نه مشکل را».
اینجاست که به قول مولانا، میفهمی خدا کیمیاگر است؛ اوست که میتواند جنس اتفاقات را دگرگون کند. کارگاه اصلی خدا در همان جایی است که ما احساس نیستی و ناامیدی میکنیم:
کارگاه صنع حق چون نیستیست
جز معطل در جهان هست، کیست؟
یعنی وقتی دستت خالی شد، وقتی هیچ راهی پیش رویت نبود و به نیستی رسیدی، تازه به کارگاه خدا تبدیل میشوی؛ خدایی که میتواند ماهیت هر چیز را تغییر دهد؛ خاک را طلا کند و غم را شادی.
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بود، نیلش کنی
پس بیایید از امروز، در هر اتفاقی (تلخ یا شیرین)، به جای اینکه بگوییم: «شانس بد من بود» یا «هنر من بود»، رو به آسمان کنیم و چنین زمزمه کنیم:
این چنین اکسیرها، اسرار توست
این چنین معجزهگریها کار توست
رمز پیروزی در سختیها
رمز پیروزی ملت ایران در مواجهه با ظلمها و زورگوییهای دشمنان، همین بوده است. رزمندگان ما همیشه یک چیز را میدیدند. شهید حسن باقری، نابغه اطلاعات عملیات جنگ، به امدادهای الهی ایمان داشت. در یکی از مصاحبههایش میگوید: «این کارها همه از لطف خداست و هیچ چیز ما نیستیم که انجام میدهیم. خدای ناکرده اگر شبهای به وجود نیاید که داریم کاری انجام میدهیم، بدانیم که همه اینها از لطف خداوند است. یک لحظه اگر توجه خداوند از ما برداشته شود، تمام حساب کتاب، غلط از کار درخواهد آمد. همان طور هم که میبینید خیلی وقتها ما طرحی میدهیم، اما عملیات عوض میشود و میبینیم خلاف آن چیزی که ما میخواستیم عمل شد و همان مسئله خلاف است که به نتیجه میرسد».
در عمل نیز همین گونه بود، آنچنان که سردار رحیم صفوی نقل میکند: «در جریان عملیات ثامنالائمه، تمام منطقه را دودی غلیظ فراگرفت؛ طوری شد که دو تا سه تا از پاسگاهها را نمیدیدند و نیروها نتوانستند در سنگرهایشان بمانند و به سنگر حسن باقری پناه بردند. آنها اگر به این سمت میآمدند نمیتوانستند عملیات کنند؛ لذا حسین خرازی و بچههایش در سنگر روستای محمدیه، دست به دعا برداشتند، قرآن خواندند و گریه و زاری کردند. طوفان، این دود غلیظ که مثل ابر سیاه بود را برداشت و از بالای سر منطقه برد. شهید حسن باقری دست یکی از فرماندهان را گرفت و گفت: «نگویید ما خرافاتی هستیم. ببین امداد غیبی چگونه این دودها را برد».
امثال حسن باقری، به این آیه قرآن ایمان داشتند: «یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»؛ میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، درحالیکه خدا کاملکننده نور خود است، گرچه کافران خوش نداشته باشند. در جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل، همه نشانهها از پایان خبر میداد، همه چیز بوی خاموشی میداد، اما آنها مشعل را خاموش ببینند، مشعل را خدا روشن نگه داشت. آن آتش هولناک نمرود، قرار بود حضرت ابراهیمعلیهالسلام را بسوزاند، اما فرمان «یَا نَارُ كُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَاهِیمَ»، آن کوره مرگ را گلستان کرد. دشمن برای خاموشی نقشه کشید، اما اراده خدا همان تفرقه طراحی شده را به انسجام و اتحاد و مقاومت تبدیل کرد. این است سنت خدا!
شهید حسن طهرانی مقدم نیز با همین باور، روی همه موشکها مینوشت: «یَا نَارُ كُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَاهِیمَ»؛ نه به عنوان شعار، بلکه به عنوان یک اعتقاد واقعی. او میگفت: «ما با وضو و توسل شلیک میکنیم، اما این خداست که به هدف میزند». تأثیر همین اعتقاد را در جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل دیدیم، زمانی که آنها با گنبد آهنین خود تلاش کردند جلوی این موشکها را بگیرند، اما نمیدانستند قدرت خداوند متعال بالاتر از همه این قدرتهای مادی است.
اینها سربازان همان امام خمینیره هستند که وقتی خرمشهر آزاد شد، فرمود: «خرمشهر را خدا آزاد کرد»؛ این جمله امام عیناً همان «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی» است. قدرت خدای متعال در دل رزمندگان، در اراده و عزم پولادین رزمندگان، در صبر رزمندگان، در بازوی توانای رزمندگان، در قدرت ابتکار رزمندگان تجلی پیدا کرد. دشمن متکی به ماده بود. معلوم است که قدرت مادی توان ایستادگی و رویارویی با یکچنین هجوم معنویت و انسانیت را ندارد. همیشه همینطور است، امروز هم همینطور است. عزیزان من! امروز هم قدرتهای مادی با همه توانشان (با پولشان، با صنعتشان، با فناوری پیشرفتهشان، با پیشرفتهای علمیشان) قدرت مقابله و رویارویی با آن مجموعه انسانی که ایمان را، عزم را، همت را، فداکاری را شاخص و معیار کار خود گرفته، ندارند.
خواهران خوبم! بیایید در این لحظات نورانی، با ارواح پاک امام و شهدایی که به ما آموختند چگونه دست قدرت خدا را در بنبستهای زندگی ببینیم، یک عهد زنانه و محکم ببندیم: «خدا را در سختیها و گرفتاریها فراموش نکنیم و پس از هر موفقیت، بعد از هر گرهی که باز شد و هر کار خوبی که به سرانجام رسید، به جای غرق شدن در غرور، لحظهای خلوت کنیم و دو رکعت نماز شکر بخوانیم. سجده کنیم و بگوییم: خدایا! ممنونم که به دست و پای من قوت دادی، به تلاشم برکت دادی و مرا وسیله انجام این خیر قرار دادی».
به امید آنکه زندگی تکتک شما عزیزان، پر از ردپای روشن خدا و دعای خیر شهدا باشد.