۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۸:۵۳
کد خبر: ۸۱۳۷۱۷

ماه یازدهم؛ خاطرات یک آسیب‌دیده از انجمن (قسمت چهارم)

ماه یازدهم؛ خاطرات یک آسیب‌دیده از انجمن (قسمت چهارم)
وقتی به حرم رسیدم، مستقیم به کنار ضریح رفتم. روبه‌رویش نشستم. به آقا خیره شدم و از ته دل کمک خواستم. عرض کردم: «روز شروع زندگی‌ام آمدم پیش شما و کمک خواستم. الان نمی‌دانم باید چه کنم؟
 

به گزارش گروه فرق وادیان خبرگزاری رسا، در سه قسمت قبل، برخی از خاطرات دوران خواستگاری و عقد خانمی را خواندیم که بعدها متوجه می‌شود همسرش از اعضای انجمن حجتیه بوده است. و اکنون بقیه ماجرا:

یک جلسه مهم

تقریباً همه مقدمات عروسی انجام شده بود. خانه را تحویل گرفته بودیم و فقط تمیزکاری مانده بود. حدود دو هفته تا عروسی مانده بود که آن خانم مربی تماس گرفت و گفت:

«امروز قراری با آن فرد هماهنگ شده. می‌توانی بیایی؟» گفتم: «بله»

ظهر با او به محل قرار رفتیم. فرد سومی که آمد و قرار بود با من صحبت کند، یکی از جداشدگان از انجمن بود که حال خودش متخصص فرق و ادیان شده بود. شروع کرد به توضیح درباره انجمن. من با دقت گوش می‌دادم، اما با خود می‌گفتم: «این‌ها چه ربطی به من دارد؟» تا اینکه رسید به چند اسم… اسم‌هایی که قبلاً در خانواده همسرم شنیده بودم. پرسید:

- می‌دانید همسرتان خودش کلاس دارد و تدریس می‌کند؟

- بله

- می‌دانید از اعضای انجمن است؟

- نه. گفته بود با چند نفر از دوستانش خودجوش کار فرهنگی می‌کند.

- تمام اعضای خانواده همسرتان عضو انجمن هستند. همه‌شان کلاس دارند. و

بعد شروع کرد به گفتن جزئیاتی از فعالیت‌های خانواده همسرم؛ چیزهایی که فقط اعضای خانواده می‌‌دانستند را بیان کرد و آنجا بود که بیشتر به او اعتماد کردم. شنیدن آن حرف‌ها برایم بسیار سخت بود. احساس می‌کردم دنیا روی سرم خراب شده. دست‌هایم می‌لرزید. بدنم یخ کرده بود. به زور از لیوان شربت می‌خوردم. اشک‌هایم بی‌اختیار می‌ریخت. احساس تنهایی عمیقی داشتم. سردرگم بودم. نمی‌دانستم چه بلایی سرم آمده.

او حتی آینده احتمالی من را هم ترسیم می‌کرد. سناریوهای مختلف را توضیح می‌داد. من فقط می‌خواستم حرف‌ها تمام شود. دوست داشتم همه‌اش دروغ باشد. اما متأسفانه همه‌چیز درست بود.

در آن لحظه احساس کردم همسرم را نمی‌شناسم. باورم نمی‌شد این‌همه مدت نقش بازی کرده باشد. باورم نمی‌شد این‌قدر به من دروغ گفته باشد. وقتی صحبت‌هایش تمام شد، گفت: «تصمیم نهایی با خودتان است. من در زندگی شخصی شما دخالت نمی‌کنم. ولی چون شنیدم شما انقلابی هستید و این امور برایتان مهم است، عرض کردم تا در آینده دچار مشکل نشوید.» من التماسش می‌کردم که: «لطفاً نروید. من الان باید چه کار کنم؟» اما او تصمیم را به خودم واگذاشت و رفت.

خانم مربی تلاش کرد تا آرامم کند، اما من انگار هیچ‌چیز نمی‌شنیدم. فقط می‌خواستم بروم و مطمئن شوم حرف‌هایی که شنیدم چقدر واقعیت دارد. از آن‌ها خداحافظی کردم و راه افتادم. تمام مسیر تا حرم را پیاده رفتم. اشک‌هایم لحظه‌ای بند نمی‌آمد. حالم بقدری بد بود که انگار وسط یک دنیای تاریک و سردرگم رها شده بودم. من حتی انجمن را هم درست نمی‌شناختم که بدانم چه اتفاقی افتاده و باید چه کنم.

یقه‌گیری هنگام آشکار شدن دروغ

وقتی به حرم رسیدم، مستقیم به کنار ضریح رفتم. روبه‌رویش نشستم. به آقا خیره شدم و از ته دل کمک خواستم. عرض کردم:  «روز شروع زندگی‌ام آمدم پیش شما و کمک خواستم. الان نمی‌دانم باید چه کنم؟ به من قدرت بدهید، توان بدهید تا هرچه لازم است به همسرم بگویم. مصلحت را بر زبانم جاری کنید.» از امام زمانم هم کمک خواستم.

تمام توانم را جمع کردم و به همسرم زنگ زدم. گفتم:

- با تو کار دارم، الان بیا حرم.

- کار دارم، نمی‌توانم بیایم.

- منتظرت می‌مانم. هر وقت کارت تمام شد بیا.

حدود نیم ساعت بعد تماس گرفت و گفت رسیده. کنار حوض نشسته بودم، خیره به حرم. جلو آمد، اما من دیگر نمی‌توانستم در چشمانش نگاه کنم. خیلی عصبانی بودم. خواست کیفم را بگیرد، مانع شدم. پرسید:

- چی شده؟

- بگذار یک جای خلوت پیدا کنیم.

در قسمت حجره‌ها یک صندلی پیدا کردم. گفتم: بنشین. و سپس با نهایت دلخوری و عصبانیت ادامه دادم: 

- فکر کردی همیشه ماه پشت ابر می‌ماند؟ چی فکر کردی که می‌توانی منِ طلبه‌ی بسیجیِ انقلابی را عضو خودتان کنی؟ چرا نگفتی عضو انجمن حجتیه هستی؟

اسم چند نفر را هم آوردم که در فضای مجازی، فهمیده بودم علیه انجمن کار می‌کنند و انجمنی‌ها رویشان حساس‌اند. واقعاً هم واکنش نشان داد؛ با تمسخر گفت: «این‌ها هیچی حالیشان نیست.» دو نفر از آن افراد هم که نامشان را بردم آقای اکبری آهنگر و حاج آقا دارستانی بودند.

یک‌باره از جا بلند شد، با عصبانیت یقه‌ام را گرفت و با تمام توان در گوشم فریاد زد: «تو مگر علمایتان را قبول نداری؟ همین علمایتان به ما اجازه استفاده از وجوهات داده‌اند! امام خمینی اجازه داده!»

من اصلاً نمی‌دانستم درباره چه حرف می‌زند؟ فقط ترسیده بودم! لحظه‌ای که یقه‌ام را گرفت، با خودم گفتم: «الان می‌زند!» همان لحظه نام امام زمان(عج) را صدا زدم. به محض اینکه نام حضرت را گفتم، رهایم کرد. یک سرباز که آنجا بود آمد و به او تذکر داد. بعد رفتیم روی یک پله‌ نشستیم. پرسیدم:

- برایم عجیب است! چرا باید با من ازدواج کنی؟ کسی که هیچ سنخیت اعتقادی با تو ندارد؟ می‌رفتی با یکی از اعضای گروه خودتان ازدواج می‌کردی. چرا آمدی سراغ من؟

- ما کاملاً شبیه هم هستیم.

به او نیشخند زدم و گفتم:

- تو خودت را به خواب زده‌ای. کسی که خودش را به خواب می‌زند را نمی‌شود بیدار کرد. از امام زمان خجالت نمی‌کشی که بچه‌های مردم را منحرف می‌کنی؟

- باید ثابت کنی. باید کسی را که بین من و تو فاصله انداخته نشانم بدهی.

- تا حالا فکر کرده‌ای چرا بعضی‌ها از انجمن جدا شدند؟ شده بروی با یکی‌شان صحبت کنی؟

بعد اسم یک نفر را آوردم و پیشنهاد دادم تا برویم و با او صحبت کنیم. اما در مسیر پشیمان شد. موقع اذان شده بود. به او گفتم:

- دو راه بیشتر نداری، یا من، یا انجمن. راه سومی وجود ندارد.

بعد خداحافظی کردم و رفتم برای نماز. در تمام این لحظات حتی ذره‌ای پشیمانی در رفتارش نبود. همه‌چیز را حق به جانب می‌دید. بعد از نماز زنگ زد، جواب ندادم. چون واقعاً نمی‌دانستم چه بگویم. من شناخت زیاد و عمیقی از انجمن نداشتم که بتوانم با او بحث کنم. ساعت‌ها در حرم نشستم و گریه کردم. از خانه زنگ زدند، نگران بودند. گفتم: «حرم هستم، می‌آیم.»

دیگر حدود ساعت ده‌ و نیم شب شده بود. پاهایم توان راه رفتن نداشت. نمی‌دانستم وقتی برسم خانه چه بگویم؟ می‌خواستم آرام شوم، اما نمی‌شد. بالاخره با سختی اسنپ گرفتم و به خانه رفتم. گفتم: «خسته‌ام، می‌خواهم بخوابم.»

اصرار کردند که چه شده؟ من هم اتفاقات آن روز را تعریف کردم. درکش برای خانواده‌ام هم سخت بود. آن‌ها هم باور نمی‌کردند! آن شب فقط با زور قرص توانستم بخوابم.

شروع تحقیقات

از فردای آن روز شروع کردم به تحقیق. هرچه نمی‌دانستم از خانم دکتر می‌پرسیدم. کانال‌ها را می‌گشتم. مطالب را یادداشت می‌کردم. بهترین کانالی که کمکم کرد، کانال «حقایقی پیرامون انجمن حجتیه» بود. برخی مناظرات مکتوب را دیدم. تحلیل‌ها را خواندم. هرچه بیشتر می‌فهمیدم، حالم بدتر می‌شد. غم و اندوه تمام وجودم را گرفته بود. هرچه بیشتر تفکرات انجمن را می‌شناختم، بیشتر از آن‌ها متنفر می‌شدم.

بعد از آن شب، دیگر خبری از همسرم نداشتم. بعد از یک هفته پیام داد که می‌خواهد من را ببیند و صحبت کنیم.

ارسال نظرات