روایتهایی از وداع با امام شهید
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا با انتشار روایتهایی از دلدادگی و وداع مردم با امام شهید، همچنان میزبان خاطرات و احساساتی است که از لحظه شنیدن خبر شهادت تا بدرقه باشکوه پیکر مطهر ایشان را بازگو میکند؛ روایتهایی که در آن، سوگ، بیعت، امید و عهد ادامه راه در هم تنیده شده است.
ساعت من هنوز روی صبح فراق ایستاده است
ساعت طلایی بزرگ و بیقاعدهام را هیچوقت دوست نداشتم. به سایر وسایلم نمیآمد، توی خانه یک وصله ناجور بود. اما این روزها هرقدر درستش میکنم، باطری گرانقیمت برایش میگذارم و نازش را میخرم که از حرکت باز نایستد، فایده ندارد. بیعیب و علت است، فقط کار نمیکند. مثلاً موقع نماز ظهر، عقربهاش روی سه نصف شب مانده و انگار زمان برایش ایستاده. مثل خود من، مثل ایران من.
همه چیز برایم از همان یکشنبه ۱۰ اسفند، ساعت پنج صبح ایستاد. همان سحری که هنوز سفرهاش را جمع نکرده بودم که ربان مشکی کنار تلویزیون نقش بست. دلم هوری ریخت، اما به ذهنم هرگز خطور نمیکرد که خبر برای تو باشد، آقاجان. باور نکردم. مرحلهٔ انکار از همان جا شروع شد؛ سوگ همیشه با یک «انکار» آغاز میگردد.
از آن زمان، نه شکرها مثل قبل مایهٔ شیرینیاند و نه نمکها شوری پیشین را دارند. منم مثل همان ساعت، ظاهرم مثل قبل است، اصلاً عیب و علتی هم ندارم، اما توی همان سحر متوقف شدم. لبخندهایم مثل قبل نیست. خانهام از آن وقت تا حالا هیچوقت مثل قبل نشده. سیاهیهایش پابرجاست. گریههایم اما خیلی بیشتر از قبل است، ولی خالی نمیشوم. این اشکها سبکم نمیکند؛ فقط سنگینترم میکند.
هنوز هم گاهی که سخنرانیهایت را تلویزیون بازپخش میکند، صدایش را زیاد میکنم و گوشهایم را تیز، شاید بخواهی در این شبها برایمان سخن بگویی. امسال شب تاسوعا اما سختتر بود؛ هرچه منتظر ماندم، نیامدی توی حسینیه. آنشب با «ای ایران» بیشتر از هر روضهای اشک ریختم. هیچوقت فکرش را هم نمیکردم این مداحی حماسی باعث گریه و بغض شود، اما هرچه رنگ و بوی تو را داشته باشد، تا ابد با دیدنش مرا بغضی میگیرد که تا ته گلو میآید.
بعضی میگویند زمان همه چیز را حل میکند، اما نه... ۴ ماه گذشته و داغم سرد نشده. بعد از دیدن تابوت آقا و زهرا کوچولو، انگار روی قلبم مذاب ریختهاند. تمام تنم، روحم، همهٔ جانم میسوزد.
حالا انگار مرحلهٔ انکار، کمکم جای خود را به پذیرش میدهد. قلبم درد میکند، . چند وقتی است ساکن خیابانها شدهام، برای خونخواهی تو .
ساعت اینبار از حرکت کند باز نمیایستد، بلکه عقبگرد میکند به همان صبح بهتآور. غمهایم را انگار از توی کتابخانهٔ غبارآلود قلبم کشیدند بیرون و گردگیری کردند. الان معنی تازهشدن داغ را خوب میفهمم.
آقاجان، تمام قلبم، خانهام، تمام شهرم از فقدانت درد میکند.
گفتم که فراق را نبینم، اما دیدم. آمد به سرم از آنچه میترسیدم.
ملیکا محمودی / ارشد مطالعات زنان و خانواده دانشگاه باقرالعلوم(ع)
در محضر امیرالمؤمنین(ع)، عهد خونخواهی امت مقاومت
ای آبروی جهان انسانیت ،ستون استوار فقاهت!
ای مسلم شجاع امام زمان( عج)! چه باشکوه در ایوان نجف ،شهیدانه به احترام ایستاده اید!
عجب حماسه ای آفریده اید در محضر اسدالله الغالب !
خیل عظیم جبهه مقاومت را به صف کشانده ایدتا تا عظمت اسلام ناب محمدی را به رخ حرامیان ابوسفیانی اپستین نشین بکشانید.
ای حضرت مجاهد!
در محضر علی ابن ابیطالب علیه السلام گواهی دهید که ما "امت امام حسین علیه السلام" سرهایمان را عاریه داده ایم،
برای گشودن راه روشن ظهور.
ای امام مهربان نگاههای عاشق!
ندای حیدر حیدر امت مبعوث و مقاوم وصبور را به حضرت عشق علیه السلام برسانیدوبگویید
ما را آنچنان تربیت کرده ایدکه به امر آفتاب سوم این انقلاب حسینی مهدوی،امام سید مجتبی خامنه ای،
تا پای جان خیمه خیابان و سنگر میدان را رها نخواهیم کرد.
ای افتخار تاریخ اسلام!
امت مقاومت بعد از شهادت شما به انتقام کوچه بنی هاشم ، سیلی و پهلوی شکسته، به انتقام گودال قتلگاه وضوی خون گرفته اند.
ما امت مبعوث به شهامت ایستاده ایم به حماسه فریادبر اورده ایم و به ولایت شکوه آفریده ایم.
حتی ازیک قطره خون شما نخواهیم گذشت.
زینب سید میرزایی
در ازدحام وداع، امید را از نگاه تو آموختم
آرامآرام قدم میزنم. در میان هیاهوی غریب این خیابان، من هستم و قطرات اشکی که بیاختیار روی گونههایم میدوند. هر قدمی که برمیدارم، انگار فاصلهی جغرافیایی میان ما بیشتر خودنمایی میکند. تو در بلندترین نقطهی این شهر، بر روی دستهای فرشتگان تشییع میشوی و من، در شلوغی پایین شهر، در میان ازدحام آدمها، احساس میکنم چقدر از تو دورم. چقدر از تو، از افق بلندی که ترسیم کردی، و از آسمانی که سهم تو شد، دورترم…
اما با وجود همهی این فاصلهها، اینجا ایستادهام. با همین پاهای خسته و چشمهای بارانیام آمدهام. آمدهام تا تنها یک چیز را فریاد بزنم؛ آمدهام تا چشم دشمنان این خاک و این نظام را کور کنم. شیاطینی که گمان میکردند با رفتن تو، ما خانهنشین میشویم، باید ببینند که این سیلاب خروشان جمعیت، امتداد همان دست جانباز توست که هنوز علم را سرپا نگاه داشته است. من آمدهام تا به دنیا بگویم که عشق به تو، جغرافیای دلهای ما را تسخیر کرده و هیچ طوفانی نمیتواند این پیوند قلبی را سست کند.
در میان صدای نوحهها و نالهها، چشم میگردانم؛ همه اشک میریزند. در چشمان زنان و مردانی که عکس تو را به سینه چسبانده و در سکوت سنگین کسانی که شانههایشان تکان میخورد، حقیقت یک سوگ ملی جریان دارد. اما در این میان، ذهن من به فراتر از این خیابان پر میکشد. من اشک میریزم و همزمان فکر میکنم؛ به تو فکر میکنم و به آرمانهای بزرگی که چونان خورشید بر تارک این عصر میدرخشند. به جهان عاری از ظلمی که نویدش را میدادی، به استقلال، به عزت و به تمدن باشکوهی که برایمان آرزو داشتی.
گاهی در این اندیشه، نگاهی به خود میاندازم؛ به دستهای خالیام، به گامهای لرزانم و به نقصهایی که در مسیر بندگی دارم. وقتی خود را با عظمت تو و آرمانهایت مقایسه میکنم، سایهی سنگین ناامیدی بر دلم چنگ میاندازد. احساس کمبودن، کوچکبودن و عقبماندن آزارم میدهد. اما درست در همین لحظهی تاریک، وقتی چشم از خود برمیدارم و به تو نگاه میکنم، همهچیز دگرگون میشود. بارانی از امید بر کویر دلم میبارد.
تو همان کسی هستی که به ما «امید» را یاد دادی. تو در کوران سختترین فتنهها و در روزهایی که همه از بنبست میگفتند، سرت را بالا میگرفتی و با لبخندی آرامشبخش میگفتی: «ما به قله نزدیکیم.» تو به ما آموختی که یاس، سلاح شیطان است و مومن هیچگاه ناامید نمیشود. پس اکنون دیگر دوست ندارم به ضعفهای خودم نگاه کنم؛ نمیخواهم در پیلهی ناامیدی خود محبوس بمانم. من فقط و فقط به تو نگاه میکنم؛ به تو که حتی رفتنت هم حماسهآفرین و امیدبخش است. همین که امروز در مسیر تو قدم میزنم، همین که دلم برای تو میتپد و برای آرمانهایت میبارد، بزرگترین خوشبختی زندگی من است. خوشحالم که در این وانفسای دنیا، مسیرم را گم نکردهام و همسفر جادهای هستم که انتهای آن به آسمان تو ختم میشود.
در میان این روضهی مجسم، ناگهان طنین صدای گرمت در گوش جانم میپیچد؛ آنجا که گفتی و ایمان داشتیم که «شهید بیشتر دعا میکند، شهید گرهگشایی میکند.» بله، تو امروز زندهتری از همیشه. دستهای تو امروز در ملکوت اعلا، بازتر است برای یاری ما. تو امروز واسطهی فیض الهی برای این ملت داغدار هستی.
خلیل علمی دانشجوی دکتری کلام اسلامی دانشگاه باقرالعلوم(ع)
آنجا که تشریفات در برابر عشق به آقا رنگ باخت
پس ای آقای شهیدم! ای رهبر پرکشیدهام! در این لحظات باشکوه و جانسوز وصال، برای من دعا کن. دعا کن تا پایم در این صراط مستقیم نلغزد. دعا کن تا من نیز چون تو، وقف این راه شوم. و بالاتر از همه، ای شافع روز جزا، دعا کن برای آمدن آن مونس جانها؛ دعا کن امام غائب ما، منتقم خون پاک تو و شهیدان اسلام، سرانجام ظاهر شود. دعا کن تا با ظهورش، زمین از لوث وجود ابلیسزادگان و ستمپیشگان عالم پاک و تطهیر گردد و عدالت مطلق بر این جهان خسته سایه افکند.
آقای من! ما تا آخرین نفس، گوش به فرمان جانشینت و چشمانتظار آن صبح زیبای ظهور خواهیم ماند. شفاعتت را در روزهای سخت پیشرو توشهی راهمان ساز. خداحافظ ای علمدار بیبدیل عصر ما…
عزیزی روایت کرد:
دیشب پیکر آقا را که وارد فرودگاه نجف کردند، در حالیکه قرار بود مراسم رسمی با حضور مقامات و ... باشد و مثلا با پروتکلهای تشریفات نظامی و ... برگزار بشود، کلا صحنه به هم ریخت؛
مقامات و شخصیتها و حضار ریختند دور پیکر تبرک کنند خودشان را
اولش آنقدر به هم ریخته بود پیکر اصلا سمت جایگاه نمیرفت، مرتب پشت بلندگو گفتند بیارید این طرف بیارید این طرف، که کم کم راهش درست شد.
رئیس جمهور ایران و مقامات عراقی یک گوشه توی جمعیت گم شده بودند، انگار فقط مواظبشان بودند که له نشوند.
بالاخره به زور حلقه انسانی تشکیل دادند و کمی ملت را دور کردند که حداکثر ۵ دقیقه فایده کرد، در همین حد که ۴ تا شیپور بزنند و راهی باز کنند که مقامات بروند سمت پیکر و مراسم رسمی را تمام شده اعلام کنند،
بعد دوباره همین شخصیتها ریختند سر پیکر ...
پسر آقای سیستانی به زووور و با هل و فشار خودش را رساند به پیکر، توی آن فشار شبیه دور ضریح، عمامهاش را بر میداشت میمالید به تابوت، دست میکشید به عمامهی روی تابوت میمالید به سر و صورتش بقیه هم همینجور ...
بعد که توی یک حرکت سرعتی پیکر را گذاشتند توی ماشین، ملت رفته بودند دست میکشیدن به جایگاهی که تابوت رویش بود و آن را میبوسیدند و ...
گوشه و کنار هم گریه و اشک و ...
شعار میدادن
و ...
خلاصه وضعی بود.
از جهتی خیلی قشنگ بود،
ولی از جهت تشریفات و ... خیلی بامزه شده بود، اصلا تشریفات در برابر عشق به آقا رنگ باخته بود.
راوی عشق
از همون روزی که مراسمات تشییع رهبر رو اعلام کردن دیگه دل تو دلم نبود که زودتر برسه اون روز و برای اولین و آخرین بار ببینمش،هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که اولین دیدارم با آقا با خودش نه،با پیکر مطهرش باشه.مراسم وداع تهران رو با اینکه دلم محتاج اون دیدار بود نتونستم برم فقط پای تلویزیون نشستم و اشک ریختم و غبطه خوردم به حال کسایی که رفتن تهران.
بالاخره روز موعود رسید،روزی که پیکر آقای شهیدمون مهمان قم شد؛هم خوشحال بودم از اینکه میبینمشون هم ناراحت که باید برای همیشه باهاشون خداحافظی کنم.به سمت جمکران که راه افتادیم گویی اربعین بود و ما مسافر کربلای سیدالشهداء.
جمعیت از هر طرف به سمت جمکران میرفتند.خانواده ها با فرزندان کوچکشان راهی دیدار آخر بودن و هر کدوم پرچم سرخ «یالثارات الحسین»و «یا لثارات الخامنه ای» حمل میکردن.شور و حال مردم دیدنی بود از هر قشری برای دیدار با آقا اومده بودن کوچکترین تلنگری زجه های مردم رو در غیاب امام شهیدشون بلند میکرد یکبار با روضه ،یکبار با مداحی و یکبار با صدای او،آخر هم طاقت نیاوردم و در نماز باشکوهی که به امامت آیتالله جوادی آملی اقامه شد ضجه هاشون به آسمان رسید.
قم یکپارچه عزادار بود برای آقای شهیدی که جون خودش و خانوادش رو برای ایران فدا کرد،مردمی که احتمالا با کوچکترین انتظاری گلایه میکردن خیلی صبورانه منتظر بودند تا بدن مطهر آقا رو ببینن،شاید اونها هم مثل من فقط با دیدن بدن آقا نبودش رو باور میکردن.نبود آقایی که توی هر بحرانی فقط با صدا و تصویر خودش آروم میشدیم.
بالاخره بعداز ساعت ها ماشین حمل پیکر رسید و به انتظارها پایان داد،بالاخره بعد از صد و اندی روز آقامون رو دیدیم آقایی که سرو قامت بود و بار بر دوش کسی نمیگذاشت حالا در تابوتی بود که فقط بر روی دوش مردم حرکت میکرد.اشک ها دوباره جاری شد ،چگونه به رفتنت عادت کنیم ؛ما به دیدن شما حتی از قاب تلویزیون اعتیاد داشتیم.
آقای شهید مارو به لبخندها ونگاه های پراز آرامشت عادت دادی و بعد تنها مون گذاشتی و رفتی؟؟؟
این رسمش بود آقاجان،امتی که اینطور به حضور و نگاه های آرامش بخشت عادت کرده بودن و تنها امیدشون در نبود امام زمانشون به شما بود رو تنها بذاری.
حالا که از پیشمون میرین ازتون میخوام من رو حلال کنین بخاطر اینکه قدرتون رو ندونستم و گاهی با حرفهای بی منطق افراد روبرو شدم و فقط گوش کردم و از شما دفاع نکردم،بعضی وقت ها خودم هم باهاشون همراه شدم.
اولین دیدارم با آقا، آخرین وداع بود
آقای شهید گلایه های من رو هم ببخش تقصیر خودتان هست مارو زیادی پرتوقع بارآوردین انتظار داشتیم با خودتون تا قله ای که وعده ش رو بهمون دادین بریم و آرزوی امام راحل که آزادی قدس بود رو محقق کنیم.عیبی نداره آقا، خودت نیستی ولی امت مبعوث شده ات کار رو تمام میکنند و منتظر میمونن تا در کنار آقای بزرگوارمون، مهدی(عج)،دوباره شمارو ببینن.
آقای شهید ایران بعداز سالها از بودن در کنار خانواده تون بدون هیچ دغدغه ای لذت ببرین، البته بعید میدونم الآن هم ایران و ایرانی دغدغه تون نباشه،شما به وطن دوستی معروفین آقا.
در کنار مزار پاک شهید کربلا و آقا امیرالمومنین هم مارو یاد کنین و برای رسیدن به ایرانی قدرتمند و تمدنی که بارها ازش صحبت کردین دعا کنین،خیلی به دعای شما محتاجیم آقا.
آسیه ملک محمدی