امتداد فلسفه صدرایی در حکمرانی؛ از تأثیر بر فرد تا دگرگونی اجتماعی
خود این واژهٔ «امتداد» یعنی چه؟ به نظر میآید یعنی تأثیری که فلسفه بر غیر خودش دارد. یک وجه آن، تأثیر در خود فردی است که فلسفه خوانده است. هر فکری که ملکه شود، اقتضای رفتاری دارد؛ پس اگر فکر درست شد، ملکات بهتر میشود و رفتارها تغییر میکند. وجه دیگر، امتداد اجتماعی فلسفه است؛ یعنی تأثیر آن در اجتماع. مثلاً نازیسم و فاشیسم در اروپا بر اساس دو نظام فلسفی پدید آمدند. پرسش این است که آیا نظامهای فلسفی ما — چه سینوی، چه اشراقی، و مخصوصاً حکمت متعالیه — اقتضای رفتار اجتماعی خاصی دارند یا نه؟
یکی دیگر از مصادیق امتداد، تأثیری است که فلسفه میتواند در علوم داشته باشد؛ حتی در علوم پایه. اخیراً در یک کلاس فیزیک و فلسفه مطرح شد که «فضای مطلق» نیوتن با همان «مکانی» که ملاصدرا تعریف میکند انطباق دارد. یکی از اساتید دانشگاه شیراز رسالهای نوشته بود و نشان میداد که فیزیک به فرمولهایی رسیده که دلالت بر تأثیر امور فوقمادی در عالم دارد. آنگاه دنبال این بودیم که کدام فلسفه این یافته را تبیین میکند. بنابراین حتی در علوم پایه هم میتوان تأثیر فلسفه را دید و مبنا ساخت. این مسئلهای است که در جنبههای مختلف قابل پیگیری است، اما ما آن را دنبال نکردهایم.
چگونگی تحقق امتداد مشکل اساسی است
مشکل اصلی، چگونگی حصول این امتدادهاست. یک زمان فکر میکردیم اگر گروه فلسفه و گروه روانشناسی با هم بنشینند و بحث کنند، امتداد فلسفه در روانشناسی روشن میشود. چند جلسه در خود مؤسسهٔ ما این کار را کردیم، اما نتیجهای نداشت. محل درگیری مشترکی وجود نداشت؛ ما صحبت میکردیم و آنها ساکت مینشستند. بعد متوجه شدیم اصلاً راهش این نیست.
آنچه به ذهن من میرسد این است که غربیها زودتر از ما این کار را کردند. باید ببینیم آنها چطور این امتداد را محقق کردند تا الگویی به دست بیاوریم. لازم نیست آن الگو را عیناً تقلید کنیم، اما میتوانیم از آن بهره بگیریم. به نظر من، روشِ تحقق امتداد بسیار مهم است.
نمونهای که کاری خوب و کامل است، «فلسفهٔ اخلاق» مرحوم استاد مصباح یزدی است. ایشان ابتدا مفاهیم فلسفی را توضیح میدهد — یعنی «شایسته»، «ناشایسته»، «باید»، «نباید» — و تکلیف این مفاهیم را روشن میکند. سپس احکام اخلاقی مکاتب دیگر را میآورد و نقد میکند.
مثلاً در مکتب لذتگرایی، خوب و بد منحصر در لذت است. این استاد میگوید: حرف بدی نیست، اما مشکل این مکتب آن است که لذت را منحصر به دنیا کرده است. اگر امتداد داشته باشد، در آخرت نیز لذتهایی هست که به حساب نیامدهاند. افزون بر این، کیفیت لذت نیز در نظر گرفته نشده است؛ گاه ظرف لذت طولانی است اما کیفیتش پایین است، و گاه ظرف کوتاه است اما کیفیت بالایی دارد. لذتهای اخروی هم طولانیاند و هم از کیفیت بالایی برخوردارند.
پس از نقد این مکاتب، مرحوم آیت الله مصباح مکتب اخلاقی خود را ابداع میکند و ادعا میکند همه را لحاظ کرده است. در آنجا میبینید که چگونه مبانی فلسفهٔ اسلامی را به کار میگیرد و به تدریج خوب و بدها و باید و نبایدها را بر اساس آنها تعریف میکند. این به نظر من کاری زیباست و نام آن همان «امتداد فلسفه در اخلاق» است. ما اکنون به کارهایی شبیه این نیاز داریم و این نمونهای است که باید از آن بهره بگیریم.
واقعیت این است که در جامعه، عدهای بدون توجه به مبانی فلسفی، راه خود را میروند. از این رو، خود فلسفه نمیتواند مانع هر نوع انحرافی شود. با این حال، معتقدم دموکراسی به شکل غربی آن با روح جامعه اسلامی سازگار نیست؛ زیرا در آن، افراد بدون معیار صلاحیت تصمیم میگیرند. ولایت فقیه به معنای حاکمیت کسی است که دینشناس و بیهوا باشد؛ اما این بهتنهایی کافی نیست. باید نظامی طراحی شود که سایر امور جامعه را نیز پوشش دهد. مشکل امروز آن است که نظام دموکراسی غربی با اسلام درهم آمیخته شده و این ترکیب نیازمند بازنگری جدی است.
نکته دیگر آنکه در دانشگاهها، «علم» به بت تبدیل شده است؛ یعنی هر چیزی که علمی نباشد، بیارزش تلقی میشود. این در حالی است که مرز علم با مرز انسانیت یکی نیست. انسانیت معیاری فراتر از علم تجربی دارد، و این تمایز باید روشن و برجسته شود.