۱۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۳:۲۲
کد خبر: ۸۱۱۲۴۶

به یاد تنها مادر شهید ژاپنی ایران زمین

به یاد تنها مادر شهید ژاپنی ایران زمین
کونیکو یامامورا یگانه، تنها مادر شهید ژاپنی ایران در دفاع مقدس است که این روز‌ها رزمندگان اسلام یاد و خاطره ایشان، مادر شهید محمد بابایی از شهدای جنگ تحمیلی با صدام را هم گرامی داشتند.
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، کونیکو یامامورا در ژاپن به دنیا آمد و تا ۲۱ سالگی تحت تعلیم و تربیت بودایی پرورش یافت که نقطه عطف زندگی او، آشنایی با یک مرد مسلمان ایرانی و ازدواج با او بود. پس از این ازدواج، نام «سبا» را از کلام‌الله مجید برگزید و ژاپن را به مقصد ایران ترک کرد.
 
ایشان تنها مادر شهید ژاپنی ایران در دفاع مقدس است که در این ایام، رزمندگان اسلام یاد و خاطره خانم کونیکو یامامورا( سبا بابایی) مادر شهید محمد بابایی از شهدای جنگ تحمیلی با صدام را نیز گرامی داشتند.
 
خاطرات ایشان نیز به قلم حمید حسام و مسعود امیرخانی به رشته تحریر در آمده که به داستان پرفراز و نشیب زندگی این مادر شهید ژاپنی می‌پردازد.
 
این کتاب داستان پرفراز و نشیب زندگی این بانوی ژاپنی را از کودکی تاکنون روایت می‌کند. کونیکو یامامورا که تا ۲۱ سالگی تحت آموزه‌های بودا پرورش یافته بود، پس از آشنایی با یک مسلمان ایرانی و ازدواج با او، نام «سبا» را از کلام‌الله مجید برای خود برگزید و ژاپن را به مقصد ایران ترک کرد.
 
وی این آشنایی را نقطه عطف زندگی خود عنوان کرد و گفت: همه چیز پس از آن تغییر کرد و مرا به دنیای جدیدی از ارزش‌های اسلامی و انقلابی وارد کرد.
 
فرزند این بانوی ژاپنی در دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیت‌های زیادی داشت و در زمان جنگ تحمیلی با وجود سن کم، راهی جبهه‌ها شد تا از اسلام و ایران دفاع کند.
 
 
بریده‌ای از کتاب مهاجر سرزمین آفتاب

«مادربزرگم، ماتسو، بوداییِ معتقدی بود که با پدرم، که پسر اولش بود، زندگی می‌کرد؛ پیرزنی هشتادساله که انس زیادی با او داشتم و او هم علاقهٔ بسیار زیادی به من داشت و سعی می‌کرد در هر کاری که رنگ مذهبی و اخلاقی بر اساس تعالیم بودا داشت من را هم شرکت دهد. او، هر روز صبح، پیش از خوردن صبحانه، همراه کتاب بودا وارد اتاقی می‌شد که محل یادبود مردگان بود و شروع می‌کرد به خواندن دعا و به من هم می‌گفت مثل او آداب دعا را به جا بیاورم. خودش زنی راست‌گو و درستکار بود و به من گوشزد می‌کرد: «کونیکو، سعی کن هیچ وقت به هیچ کس دروغ نگویی، زیرا اگر مرتکب دروغ شوی، تو را به جهنم می‌برند و آنجا حیوانات ترسناکی مثل اژدها و مار و عقرب هستند و زبانت را از دهانت بیرون می‌کشند.» تذکرات مادربزرگ در من تأثیر می‌گذاشت و سعی می‌کردم هیچ گاه دروغ نگویم. پدر و مادرم می‌کوشیدند من و سایر اعضای خانواده را با سنت‌های ژاپنی، که رنگ ملی و آیینی داشت، آشنا کنند. من از هر گونه جشنی خوشم می‌آمد و سنت‌های ژاپنی پُر بود از جشن‌های خرد و کلان. در کنار بازی و شیطنت در جشن‌ها، همیشه پرسش‌هایی در ذهنم شکل می‌گرفت. یکی از این جشن‌ها در فصل تابستان، در روز پانزدهم آگوست، برگزار می‌شد. بودایی‌ها اعتقاد داشتند که مردگان در این روز برمی‌گردند. طاقچه‌های خانه را پُر از میوه می‌کردند تا مردگان وقتی برمی‌گردند از میوه‌ها بخورند و به احترام آنان این میوه‌ها تا سه روز روی طاقچه‌ها می‌ماند. از همین رو، جشن سه روز طول می‌کشید. در پایان جشن، همهٔ آن خوراکی‌ها را برمی‌داشتیم و به دریا می‌ریختیم. من جرئت نمی‌کردم از پدر و حتی مادرم بپرسم اگر مردگان برمی‌گردند، چرا خوراکی‌ها را نمی‌خورند؟! دیده بودم که وقتی کسی می‌مرد، جسدش را، طبق آیین تدفین بودایی‌ها، در مکانی که محل سوزاندن مردگان بود می‌سوزاندند و همان‌جا راهب بودایی۳۰ با آن سرِ ازبیخ‌تراشیده و لباسِ گشاد و بلند و یک‌دست نارنجی‌اش می‌آمد و دعا می‌خواند. وقتی جسد به‌طور کامل می‌سوخت، خاکستر آن را در کوزه‌ای می‌ریختند و یک شب در خانهٔ قوم‌وخویش نگه می‌داشتند تا همهٔ بستگان بیایند و ببینند و وداع کنند و روز بعد، کوزه را داخل قبر می‌گذاشتند و اسم او را روی سنگ قبر می‌نوشتند. بعد، صبر می‌کردند تا روز پانزدهم آگوست فرابرسد و میوه و خوراکی‌ها را روی طاقچه بگذارند و چشم‌انتظارِ آمدن مردگان، سه روز جشن بگیرند. با این وصف، من حق داشتم در عوالم کودکی‌ام از خاکستر توی کوزهٔ بالای طاقچه بترسم و برنج و حبوبات و میوه‌های سه روز معطل را با کمک بزرگ‌ترها به دریا بریزم و فقط از بوی خوش عود سوخته در معبد شینتو و شنیدن نغمهٔ سازی که وسط دعا زده می‌شد سرِ شوق بیایم.»

ارسال نظرات